پرواز عقاب تیز پر ، در آن اوج آسمان بلند، چشم نواز زمینیان است .
او را می بینند و به جایش باد غرور به
غبغب می اندازند .
گهگاه هم تشویقش میکنند.
حالا او از آن اوج بلند به حضیض
زمینیان فرود می آید
به شوق آغوش شان . خودش هم
روزی اهل همین زمین بود.
افسوس ، همانها که برایش هورا
می کشیدند ،
حالا به جای آغوش
به باد سنگش می گیرند !
این دیگر چه حکایتیست؟ آری ،
چشمان حقیر بینشان خو کرده
به تماشای خیل گنجشکان،
تاب تماشای عقاب به این
بزرگی را ندارند... خیال می کردند او به
همان کوچکیست که آن بالا می دیدند ...
و حالا او را به اتهام بزرگی ، سنگش می زنند . نمی دانند پرنده های کوچک را حتی گذری به آن اوج نخواهد بود .... (ناصر خان نمیدونی چه قدر سخته از یه سال نبودنت بگم ولی مطمئنم میدونی چون همیشه از درد مردمت با خبر بودی) 


تمومه دلخوشی هامو تو با رفتن گرفتی دل دنیا رو خون کردی که این جوری تو رفتی تمومه دلخوشی هامو تو با رفتن گرفتی مثه حسه یه عشق تازه بودی مثه افسانه بی اندازه بودی هیچکی برای من شبیه تو نبـــــــوده دنیــا چه بی رحمی آخه تنهایی زوده دل دنیا رو خون کردی که این جوری تو رفتی تمومه دلخوشی هامو تو با رفتن گرفتی مثه حسه یه عشق تازه بودی مثه افسانه بی اندازه بودی 
|